غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

413

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بشگفت در باغ هدايت * درى افزود در درج ولايت جهانى گشت از بويش معطر * ز رويش چشم اختر شد منور و امين الدين جبرئيل ديدهء اميد از فروغ روى آن مولود فرشته‌خوى روشن ساخته علم بهجت و شادمانى برافراخت و بايفاء نذور و صدقات قيام نموده حمد و ثناى بخشنده بىمنت را ورد زبان ساخت و بالهام هاتف غيب آنفرزند سعادتمند را ابو الفتح كنيت نهاد و نام نامى و لقب گراميش را بر صفى الدين اسحق قرار داده و الحمد اللّه الواهب المواهب و العطايا و الصلاة على محمد خير البرايا و آله النجبا و عترته الاتقياء تزئين اين صحيفه بلاغت‌آئين از تبيين مناقب و مفاخر شيخ صفى الدين اسحق باتفاق اكابر افاق ذات ميمنت صفات شيخ صفى الدين اسحق آفتابى بود از مشرق ولايت و دين‌پرورى درخشيده و شعشعهء ضمير فيض تاثيرش بسان انوار عنايت الهى عرصهء كون و مكان را اضاعت بخشيده گنجينه سينه‌اش از جواهر علوم لدنى پر و علو پايه قدر و منزلتش بيرون از احاطه دايرهء تصور لآلى كلام هدايت نظامش زيور كوش و هوش اعاظم سلاطين و ملوك و غبار اقدام خدامش كحل الجواهر بصر بصيرت اهالى رياضت و سلوك قبهء عرش فرساى صومعه‌اش مهبط انوار رحمت ايزد تعالى و عتبه كعبه‌آساى زاويه‌اش مطاف طواف معتكفان عالم بالا مرغان اولى اجنحه در هواى دانهاى سبحه‌اش همواره در طيران و مشاعل كواكب در تمناى كسب تشبه بقناديل معابدش پيوسته فروزان نخل قامت با استقامتش در محراب عبادت چون كمان ابروى خوبان خميده و ديدهء دل رياضت كشيده‌اش در مرات رخسار مه‌رويان جز پرتو جمال حقيقى صورتى نديده از صبح تا شام در بيان اسرار حقايق و معارف زبان گشوده و از شام تا بام به ركوع و سجود و قيام و قعود اقدام فرموده مثنوى همه ذكر او در ركوع و سجود * همه فكر او در قيام و قعود شده چشم و ابروى محراب را * چه چشمى كه نشناخته خواب را شبش چشم پر آب در بندگى * بظلمت نهان چشمه زندگى لب و ديده آن سالك كامياب * ببسته ز خوردن گشاده ز خواب بشب زنده‌دارى مه بدر بود * همه شب ز قدرش شب قدر بود قدم‌گاه او عرش را بوسه‌گاه * درش بود مر قدسيان را پناه گذشته ز هفت آسمان منبرش * نمودار معراج پيغمبرش گشادى چو گاه نصيحت لسان * فشاندى در او لعل بر مفلسان ملك گفته آمين چو كرده دعا * شده از دعا حاصلش مدعا و آن منور محراب امامت و كرامت هنوز در سن صبى بود كه برطبق كلمهء كريمهء ( وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا ) دست عنايت ازلى ابواب ولايت لم يزلى بر روى روزگارش برگشود و اوقات خجسته ساعات را مصروف اصناف طاعات و عبادات ساخته در آن اثنا خوابهاى غريب ميديد و بازدياد الطاف الهى و تضاعف اعطاف شاهنشاهى اميدوار مىگرديد از جمله آنكه شبى در عالم رويا مشاهده فرمود كه بر قبه مسجد جامع اردبيل نشسته است كه ناگاه آفتابى طالع شد كه تمامى اقطار عالم از نور او روشن گشت و چون امعان نظر بجاى آورد ديد كه آن آفتاب روى مبارك اوست كه از مطلع سعادت طلوع كرده و بعد از آنكه به حالت يقظه و انتباه